
خدایا بازم دلم گرفته ...
بازم هیچ کس را جز خودت برای درد و دل پیدا نکردم ...
اخه می دونی چیه همه گرفتارن هر کسی فکر خودشه می مونه من که وای چقدر تنها یم...
خدا یا بازم مثل همیشه با یه دنیا حرف اومدم سراغت تا باهات حرف بزنم ...
بازم دلمو زدم به دریا ...
به کدوم دریا ؟
به همون دریایی که هر شب زیر پتو از چشم هایم جاری می شود ...
خدایا من هر شب یک دریا می افرینم هر شب به اندازه ی یک دریا می گریم ...
خدایا تنهایم تنها...
به فریادم نمی رسی...
خسته ام خسته ...
جایی برای یک لحظه به ارامش رسیدن برایم نمی افرینی ...
خنده ام می گیرد از این همه غصه ...
مگر غصه ها جایی بهتر از دل من پیدا نکرده اند !!
مگر دردها ماوایی جز من ندارند !!
مگر اسمان برای سیاهی شب کم نیست که دل مرا هم سیاه کرده اند ...
مگر من دل ندارم ...
خدایا در این چند سال عمر یک روز هم طعم شادی رانچشیدم ...
یا نه هر چه را چشیده بودم همراه مادرم به گور سپردم ...
همان روز وحشت اور ...
هر صبح به یاد او سرم را از زمین بر می دارم تا شاید دوباره سلام او را بشنوم ولی او نیست ...
برای یک لحظه باز چشم هایم پر از اشک می شود ...
خدایا این کار هر روز من است ...
شب به امید این که او را در رویا هایم می بینم سرم را بر زمین می گذارم ...
ولی افسوس ...
او هم دیگر مرا نمی شناسد ...
اونی که مرا افرید ...
اونی که مرا در این لجنزار تنها گذاشت ...
خدا یا می بینی دنیا چقدر بی وفاست که حتی مادر ادم فرزندشا فراموش می کنه !!!
خدایا با یه دنیا حرف به سراغت اومدم ولی نه خوب فکر که می کنم میبینم یه دنیا حرفم باشه واسه
خودم برا تو اخر مرثیه ام را بگم ...
خسته ام خسته ....